تبليغاتX
هبوط در کویر

دیروز شاید بهترین روز مشترکانه ام با آقاهه بود، لذتی که از بودن در کنارش بردم، لذت داشتنش، دیدنش همه و همه دیروز تو اوج خودش بود

دو تایی

کنار هم

زیر سایه درختا

و هم آهنگ با صدای رودخونه

گردو جمع می کردیم!!!!!!!!!!!!!!!!

دلتون خواست؟ غنج رفت؟ میدونم دیگه الانه که برید دست همسرو بگیرید و پیش به سوی درختای گردو!! حالا همسر نداشتید به جهنم درختای گردو رو بچسبید، زیر برگا رو هم نگاه کنید که خسر الدنیا و الاخره نشید، بشتابید ما 3 کیلو گردو مرده رو زنده کردیم حالا بماند که من چقدر از گوش مفت آقاهه استفاده بهینه کردم،

تو دلت خواست بهمون بخند، ما هم موقعی که باشون فسنجون درست کردیم تلافیشو در میاریم

یادم باشه: آقاهه مریض بود و به خاطر من قید استراحت رو زد و در گردو یابی کمکم کرد!!!

از جدی گذشته من عاشق آقاهه نبودم، الانم نیستم، ولی حسی رو که هر روز تو قلبم داره میخزه، جلو میره، رشد میکنه و بارور میشه رو می چشم، چیزی تو قلبم داره متولد میشه  

 

راستی آقا فرهاد اگه خودم می فهمیدم یعنی چه؟ که اینجا نمی نوشتم!!!!!

نوشته شده توسط هبوط در شنبه 1388/07/18 ساعت 19:58 | لینک ثابت |

بالاخره پیداش کردم، همیشه تک جمله هایی از ابوالحسن خرقانی دلم رو می لرزوند، تو وبلاگ **سیمرغ عشق و حقیقت** تونستم اسم کتابش رو پیدا بکنم، رفتم به کتابفروشی آشنام سفارش بدم برام پیدا کنه، گفت اسم انتشاراتی رو هم برام بیار، دو روز بعدش از جلوی یه کتابفروشی رد شدم، رفتم یه نگاهی به کتاباش بندازم، آخر هم برای خالی نبودن عریضه سراغ کتاب نوشته بر دریا رو گرفتم، گفت نداریم ولی بذار یه سرچی بکنم، خودش هم باورش نمیشد کتاب رو داشت و منم خریدمش، این هم چند تا تیکه از اوایل کتاب که تا حالا خوندم، باز هم ازش چیزای قشنگ میذارم

*******

بر همه چیز کتابت بُوَد،

مگر

بر کتاب

و اگر گذر کنی بر دریا،

از خون خویش بر آب کتابت کن

تا آن کز پی تو درآید

داند که

عاشقان و

مستان و

سوختگان رفته اند

*******

شبی نماز می کرد. آوازی شنید که «هان! بولحسنو! خواهی که آنچه از تو می دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟» شیخ گفت: «ای بارخدایا! خواهی تا آنچه از رحمت تو می دانم و از کرم تو می بینم با خلق بگویم تا هیچ کست سجود نکند؟» آوازی شنید که: «نه از تو و نه از من!»

*******

گفت: روی به حق فا کردم گفتم: الاهی، مرا تو می بایی. گفت: بنده ی من، اگر منت می بایم پاک باش چنان که من پاکم. بی نیاز باش چنان که من بی نیازم و ناواک باش چنان که من ناواکم و گفت: این راه ناواکان است و راه دیوانگان است و راه مستان است. با خدای مستی و دیوانگی و ناواکی سود دارد.


بی ربط: خرزو خان اگه اینجا رو می بینی:من نمی تونم برات کامنت بذارم، مشکل چیه به نظرت، من با فایرفاکسم ماله اینه؟
نوشته شده توسط هبوط در شنبه 1388/07/11 ساعت 22:56 | لینک ثابت |

کدام جان گرامی که مبتلای تو نیست

کدام طایر قدسی که در هوای تو نیست

کدام سر نه سراسیمه است در قدمت

کدام دل هدف ناوک بلای تو نیست

ز دل چه سود مرا گر ز عشق خون نشود

ز جان چه حاصلم ای جان اگر فدای تو نیست

مرا بقا ز برای لقای تو باشد

بقای خویش نخواهم اگر لقای تو نیست

مباد یک نفس از عمر خویش برخوردار

کسی که عمر گرامیش از برای تو نیست

کراست شورش جانی که نیست آرزویت

کجاست شاه جهانی که او گدای تو نیست

رضای تو اگر اندر هلاک من باشد

بیا بکش که مرادم بجز رضای تو نیست

وفا نمی طلبم راضیم به جور و جفا

کدام ذوق و نشاطی که در جفای تو نیست

حسین از همه عالم شده است بیگانه

هنوز چیست ندانم که آشنای تو نیست

دیوان منسوب به منصور حلاج

نوشته شده توسط هبوط در دوشنبه 1388/06/30 ساعت 21:8 | لینک ثابت |

با خواهر شماره 3 رفتیم مسجد، مامان زودتر رفته بود ما هم گفتیم بریم روح مامان رو شاد کنیم، اینقدر دوست داره باهاش بریم مسجد، یکی از حسرت های زندگی مامی  همسایه مونه که همیشه دختراش مثل نوچه ها دنبالش ان!!!

یه چند دقیقه نشستیم آنتراک بود، بعد ادامه جوشن رو خوندن، بند 60 بودن من و خواهری هم شروع کردیم از اول جوشن خوندن، با چنان سرعتی خوندیم که تو بند 97 بهشون رسیدیم، تازه سرعت خوندن اونا هم دوبرابر سرعت این دعاخونای تلویزیون بود!! بعد نوبت جای خوب مراسم یعنی پذیرایی شد، هر چی قند تو دلمون آب شده بود با دیدن شیرینی نارگیلی ( همون پذیرایی مذکور) شکرک زد، حالا از شانس زیر شیرینی من یه دستگاه سبیل موجود بود، دیگه فکر کن اون وسط من و خواهری چه هر و کری راه انداخته بودیم از تصور اینکه این سبیله فلانیه، نه اون یکی، آخر سر گفتیم حالا مامان میندازدمون بیرون، آبرومندانه برگشتیم خونه

در ادامه شب احیا یه پذیرایی جانانه از خودمون کردیم بعد هم کمی قرآن خوندیم در پایان هم در یک مراسم پرشور قرآن روی سر گذاشتم ( خواهری تا مدتی از این همه شور و نشاط معنوی مبهوت بود) آخرش هم لالا

داش علی راست میگی دل آقاهه هم از مریم معصوم بازیهای من خونه، اون $ ها نقش هنریه، تو نوفهمی؟

*****

از خوندن این نامه دلم خونه و چشمم پر اشک، کجایی از فریادرس درماندگان

برای دهان شکسته محسن روح الامینی و دهان سالم پدرش/ مسیح علی نژاد

نوشته شده توسط هبوط در یکشنبه 1388/06/22 ساعت 17:22 | لینک ثابت |